|
بسم الله الرحمن الرحیم
|
|
|


دوستان خوبم که لینک هستید لطفا موس رو روی لینک وبلاگ خودتون در لیست ببرید و ببینید تاریخ تولد نی نی تون درست ثبت شده یا نه. اگر هیچ عددی مشاهده نکردید یعنی من تاریخ تولد نی نی تون رو نمی دونم پس برام بفرستید.
|
|
|
|
| |
|
خداحافظی
|
|
|
امشب شب آخره فردا شب اگه خدا بخواد عراقیم. اومدم خداحافظی کنم تا هفت هشت روز دیگه که انشالله برگردیم...
اینا رو واسه ی باران برداشتم نمی دونم کافیه یا نه. شما می گین کافیه؟
دو پاکت شیر پاستوریزه
یه قوطی شیر خشک
آب معدنی
کمی برنج
یک بسته ماکارونی
یه کم عدس
6 تا تن ماهی
شکلات به میزان لازم
رنگارنگ (سرگرمش می کنه!)
بیسکوییت کرمدار
کشمش و آلو (خیلی دوست داره)
خاکشیر و نبات
قطره ی آهن و مولتی ویتامین
یه قابلمه ی کوچولو!
یه هیتر کوچولو!!
|
|
|
|
| |
|
یه کلمه از پدر عروس!!!
|
|
|
مامانی داره آشپزی می کنه و باران پیش باباییه...
.gif)
بابا: با این کارایی که این عسل خانم می کنه آدم دلش میخواد یکی دیگه داشته باشه...
مامان(جاااااان؟؟ ): چی مثلا؟
بابا: یه دختر دیگه...
مامان(بازم ): می دونم... میگم چیکار می کنه مثلا؟
بابا: همین که همش بابا بابا می کنه... 
دخترم باباییه بدجور... ظاهرا دل باباشم برده اساسی... کار دست ما ندن این پدر-دختر خوبه

|
|
|
|
| |
|
باران سادات کربلایی می شود...
|
|
|
الهی من قربون اون قلب پاک و کوچولوت بشم مامانی
بالاخره بعد از دو هفته نگرانی و پیگیری، گذرنامه ی بابایی پیدا شد و به امید خدا سه شنبه عازم نجف هستیم. فردا قراره بابایی پول رو بریزه و فیش ها رو تحویل بده. باید بریم واکسن هم بزنیم بمیرم برات که بازم باید واکسن بزنی عزیزدلم. دوشنبه هم جلسه ی توجیهی داریم. مامان بزرگ و بابابزرگ و خاله جونی ها هم قراره برای برگشتمون بیان اینجا. دلشون برات خیلی تنگ شده خوشگلم.
عزیز مامان با اون دستای کوچیکت که همیشه برای دعا بلند می کنی دعا کن به سلامتی بریم و برگردیم مخصوصا به شما سخت نگذره من خیلی برات نگرانم مامان جون. قراره یه چمدون فقط خوراکی (آب معدنی، شیر، کنسرو،...) برات بردارم تا اونجا مشکلی نداشته باشیم. نمی دونم دیگه باید چیکار کنم فقط دعا می کنم اذیت نشی گل مامان
دوستت دارم خیلی خیلی زیاااااااااااد
پی نوشت: همش فکر می کنم منفجر میشیم!!! خدایا مواظب شوهرم و دخترم باش.
اضافه می کنم: امروز برای واکسن رفتیم هر چند دیر بود چون باید دو هفته قبل از سفر می زدیم. برای باران نزدند نمی دونستم خوشحال باشم یا ناراحت... ولی بیشتر ناراحت شدم. نکنه بچه م اونجا مریض شه آخه یکی از واکسنا آنفلوانزا بود...
آخر هفته ی پیش که تعطیل بود رفته بودیم کنار دریای جنوب... هوا خیلی خوب بود از سرما خبری نبود ساحلش بسیار زیبا بود مخصوصا ساحل سنگی ولی فرصت نشد پست مربوط به سفر رو بنویسم و عکسا رو آماده کنم. ایشالله از این سفر که برگشتیم هر دو رو باهم میذارم. بگید ایشالله.
|
|
|
|
| |
|
عسل مامان
|
|
|

عزیزدلم الان پست "سکوت شب" که توی ده ماهگی برات نوشته بودم رو خوندم
دیدم هنوز هم از بوسیدنت سیر نمیشم دختر نازم
شیرین ترین عسل دنیا تویی برای من قشنگم
امروز برای اولین بار گفتی "مامان جون"
البته به زبون خودت میشه:
مامان دوو
فدات بشم شیرینم
عاشقتم تا ابد ... تا همیشه
|
|
|
|
| |
|
چند فرزند؟؟؟
|
|
|
    
چند روز پیش مطلبی در وبلاگ یکی از دوستان خوندم که چند روزی فکر منو به خودش مشغول کرده بود. راستش انتظارشو نداشتم. دوستم دلایلشو برای داشتن تنها یک فرزند نوشته بود و نظر دیگران را پرسیده بود. من خب کاملا مخالف بودم و هستم ولی نمی دونستم چیزی که این قدر برای من واضحه چطور براش توضیح بدم. بعد از دو روز هر چی که به ذهنم می رسید در این باره نوشتم. حقیقت اینه که دلیل من چیزی هست که خودم در بچگی حس کردم و میشه گفت بیشتر از دید یه بچه به این مساله نگاه کردم که آیا اون دوست داره تک فرزند باشه یا نه؟ البته این هم صددرصد نمی تونه درست باشه بازم این نظر شخصی منه و از نظر یه بچه ی دیگه که احتمالا توی یه خانواده ی پرجمعیت به دنیا اومده شاید کاملا متفاوت باشه.
 
وقتی خودم بچه بودم دوست داشتم تعداد بچه های خونواده مون زیاد باشه آخه ما فقط دو تا بودیم اما الان هم که یه مادر هستم دلم میخواد تعداد بچه هام زیاد باشه. حداقل سه تا. البته مثلا 30 سال پیش کسی که سه تا بچه داشت خیلی کم بود اون موقع زیاد یعنی 8تا 9تا ولی الان بعضی ها یه دونه شم نمی خوان پس سه تا خیلی زیاده...
.gif)
اینا بچه های ما هستند اگه تونستید بشمرید

این موضوع بهانه ی نظرسنجی جدید شد آخه ما با پارس وت قرارداد داریم باید ماهی یه نظرسنجی برگزار کنیم!
لطفا توی این نظرسنجی هم شرکت کنید می دونم اکثرتون گزینه ی دو و سه رو انتخاب خواهید کرد ولی امیدوارم کسانی هم پیدا بشن که گزینه ی چهار یا حتی پنج رو انتخاب کنند و منو خوشحال کنند که تنها نیستم.
     
نظرتون رو با دلایلی که دارید همین جا بنویسید که خیلی مهمه شاید منم قانع شدم و نظرم عوض شد...
|
|
|
|
| |
|
یه خبر خوب و نتایج نظرسنجی
|
|
|
سلام عزیزدل مامان
امروز اومدم نتایج نظرسنجی رو اعلام کنم ولی یه چیز مهم تر هست که اول اونو می گم.
صبح برامون اس ام اس اومد که اسممون توی قرعه کشی عمره در اومده... هورررا.

من که لیاقتشو نداشتم و ندارم همش به خاطر وجود تو و بابایی گلته عزیزم که منم همراه شما به این سفر دعوت شدم. خیلی خوشحالم که این بار با دختر گلم (یا دخترای گلم یا دختر و پسر گلم!) میرم. دوستت دارم خیلی زیاد امیدوارم که خوشت بیاد
    
عکس العملت جالب بود گلم. وقتی اس ام اس اومد من محکم بغلت کردم و بوسیدمت گفتم باران میخوایم بریم مکه دوست داری بری مکه؟ تو هم سرتو تکون دادی و گفتی اوووم بعدش گفتی مده (مکه!) الهی مامان فدای مکه گفتنت بشه خوشگل من...

و اما نتایج نظرسنجی ...
نتیجه ی نظرسنجی همون بود که بود یعنی همون چیزی که خودمون هم می دونستیم چه جالب!!! شوخی کردم نتیجه یه کمی منو امیدوار کرد چون من می گفتم که صددرصد شبیه بابایی هستی و اصلا شبیه من نیستی ولی نتیجه نشون داد که درسته صددرصد شبیه بابا هستی ولی یه کمی هم شبیه منی مامانی.
اینم مدرک:

عزیزم دخترگلم تو هر شکلی که باشی هر جوری که باشی هر قیافه و ظاهری داشته باشی گل خوشبوی من هستی و عاشقانه دوست دارم و دعا می کنم باطن و اخلاقت هم مثل بابا بشه چون بابات خیلی خوبه خیلی از من بهتره هردوتون رو خیلی دوست دارم.

ادامه مطلب |
|
|
|
| |
|
Yesssss
|
|
|
باران خوشگلم پرشورترین تفریحت توی خونه توپ بازی با باباست. وقتی از نقاشی کشیدن و کتاب خوندن با مامان خسته می شی و سراغ توپت می ری زود به بابا جون میگی: پاش در این یه مورد اصلا منو قبول نداری چند بار سعی کردم وقتی بابایی نیست باهات توپ بازی کنم ولی علاقه ای نشون ندادی. توپ بازی فقط با بابا!
ضمنا هر کسی با توپ خودش باید بازی کنه یعنی شما با دو تا توپ بازی می کنین و کاری به کار هم ندارید! ولی بابا باید باشه تا شما توپ بازی کنی اگه وسط بازی بشینه زود می ری میگی : پاش پاش... اینقدر میگی تا دوباره بلند شه و بازی کنه. بابا هم برای خودش بازی بستکبال درست کرده و توپ رو توی سبد اسباب بازی های شما میندازه یه بار هم باهم مسابقه دادیم که من فراتر از تصور بابا ظاهر شدم... بازی شما هم این جوریه که یکی دو متری مامان وایمیستی و مامانو صدا می کنی وقتی من نگات می کنم توپ رو محکم به سمت من شوت می کنی که اغلب به صورتم می خوره و با هم می خندیم. البته توپ باران از این توپای بادی بزرگه اما خیلی با قدرت شوت می کنه عزیزدلم.
حالا نکته ای که توی این ماجرا هست اینه که وقتی توپ توی سبد می افته بابا با هیجان می گه : yessss یه بار هم به شما گفت بگو و سریع گفتی yessss ولی نمی دونم از کجا فهمیدی که معنیش تایید کردنه چون مدتیه هر چی ازت می پرسم برای تایید می گی yessss در صورتی که تا حالا اصلا بله یا آره نگفتی همیشه با اشاره سر یا گفتن هوووم منظورتو می رسوندی و حالا میگی yesss
مثلا میگم باران ماست می خوای؟ - yessss
یا مثلا میگی ااار میگم خیار میخوای؟ - yessss
خلاصه دخترم کلی انگلیش شده!!!
|
|
|
|
| |
|
هفته ای که گذشت و اولین ها!
|
|
|
عزیزدلم هفته ای که گذشت سخت ترین هفته برای هر دوی ما بود. اولین بیماری سختت رو باهم گذروندیم. از جمعه شب گذشته شما بعد از خوردن قطره ی آهن بالا آوردی و من فکر کردم به خاطر قطره بوده ولی چند دقیقه بعد دیدم که اسهال شدی و این بالا آوردن و از اون ور هم ... تا صبح ادامه داشت حتی توی خواب هم بالا می آوردی خیلی نگرانت شدیم...
ادامه مطلب |
|
|
|
| |