
قشنگم، یکی از سوال های روزانه مامان از عسلش اینه:
باران مامانو دوست داری؟...
چند وقت پیش در جواب این سوال به مامان گفتی: دوست... و مامان مُرد از خوشی...
بعد از اون مامان بهت می گفت بگو "دوست دارم" ولی نفس مامان توجهی نمی کرد و همون "دوست" هم دیگه نمی گفت فقط می گفت: هووووم

امروز هم این سوال تکرار شد و جواب هوووم و مامان باز گفت "بگو دوست دارم" و باران عسل مامان بلافاصله گفت:
"دوست دارم"
و این بار مامان جیغی از سر خوشحالی کشید اول به خاطر اینکه بالاخره تلاشم نتیجه داد دوم به خاطر اینکه این دو کلمه رو پشت سرهم گفت یعنی یه "جمله" دو کلمه ای! (قبلا دو کلمه ای گفته بود ولی با کمی مکث بین دو کلمه)

و حالا مامان همش به باران میگه: بگو دوسِت دارم... (این مامان مثل اینکه دست بردار نیست
)

چند وقت پیش مشغول انجام کاری بودم و باران اومده بود کنارم و می گفت "بده بده" منم می گفتم "نمیشه مامان جون بهت بدم" تا بالاخره بهش نگاه کردم دیدم یه چیزی توی دستشه و به طرف من دراز کرده و میگه "بده!"
حالا از اون روز هر چی من می گم بگیر باران باز میگه بده...

چند روزی هست روی شونه های کوچولو و نازت قرمز شده منم برات وازلین ویتامینه زدم تا خوب بشه. حالا هر وقت می خاره میای پیش مامان میگی: درد... دِِم (کرم بزن) الهی بمیرم برات خوشگلم

هر وقت من دارم آشپزی می کنم میای کنارم وایمیستی و می گی: "بیبین" یا "بیبینی" یعنی می خوای ببینی من چیکار می کنم. هر چی میگم اینجا خطرناکه قابلمه داغه آتیشه روغن داغه... اصلا گوشت بدهکار نیست و فقط میگی: بیبین بیبین... تا وقتی بغلت نکنم و بهت توی قابلمه رو نشون ندم ول نمی کنی. گاهی مجبور میشم با یه دست تو رو بغل کنم و با یه دست غذا رو هم بزنم میدونم خطرناکه ولی گیر دادنت به خودم رفته خوشگلم سه پیچه
